X
تبلیغات
رایتل

به نام خدای یکتا و بی همتا

                                                            

دنیایی که ما دران زندگی می کنیم با تمام شگفتی ها . زیبایی ها و پیش رفت ها اکنده از ترس و نگرانی است . انسان متجدد امروز بیش از انسان سنتی گذشته به ارامش و رضایت از زندگی نیازمند است .

روانشناسان – روانپزشگان – مشاوران  - دانشمندان به گونه ای سعی می کنند به انسان سر گشته  معاصر چنین تفهیم کنند که را حل مشکلات روحی و روانی را می توان در لا به لای دستورهای انسان ساز و نجات بخش دین و توحید یافت .

عامل اکثر نگرانی ها مانند ترس از گذشته – خوف از اینده – ضعف وناتوانی در برابر حوادث – احساس پوچی و نگرانی  ناشی از ناسپاسی دیگران – ترس از مرگ و فزونی طلبی – وابستگی روز افزون به ابزار و وسایل ماشینی – کینه و دشمنی در روابط خانوادگی – جرم و جنایت – تخریب های عظیم – جنگ – تروریسم – ترس های گوناگون و......ضعف ایمان است .

خداوند در قزان کریم راه رسیدن  به امنیت و اسایش را ایمان به خدا معرفی کرده است و چنین فرموده است :

 داستان جالبی است حتما بخوانید ولی اول باید ادامه مطلب را کلیک کنید پشیمان نمیشوید

میکاپ5

 

الذین امنو الم یلبسو .....مهتدون

(( کسانی که به خدا ایمان اورده و ایمان خود را به ظلم نیالوده اند دارای ایمنی و مصونیت اندوانان هدایت یافتگان واقعی هستند)

ایمان به خدا ویاد ونام حضرت حق انسان را از دل بستگی به دنیا می رهاند واین باور را برای او ایجاد می کند که دنیا مقصد نیست . با این بینش دنیا در نگاه مومن رنگ می بازد . در واقع دست نیافتن به ریاست و مال ومنال دنیا ورفا نمی توانند فکر اهل ایمان را مضطرب و مشوش سازد و ایمان یاد خدا را در دلها زنده نگه دارد زیرا نام خدا ارام بخش قلب هاست . چنان که خداوند در قران کریم می فرماید :

 

الا بذکرالله تطمئن القلوب .

((اگاه باشید که دل با یاد خدا ارام می گیرد .))

((می گویند از هر چه موجب ازار تو می شود دوری کن .))

ولی چطور ادم می تواند از پیش امد های زندگیش دوری کند . از اتفاقهای عجیب و غریبی که در ذهن قابل باور نیستند ولی واقعا واقعیت دارند یکی از دوستان قصه ای را برایم تعریف کرد که خیلی جالب بود و تصمیم گرفتم ان را بنویسم تا نظر کسانی که ان را میخوانند بدانم .او میگفت : در روز 15 اسفند 1391 اتفاقی عجیب برای من رخ داده که باور کردنش هنوز هم برایم سخت است این اتفاق / نمیدانم درست ان را میگویم اتفاق یا باید چیز دیگری ان را بگذارم شاید هم فاجعه ای عجیب برای زندگی شانزده ساله ی من باشد ان هم با وجود دو فرزند که همه ی خوشی زندگی من هستند او میگفت : این روز چیزی را از زبان همسرم شنیدم که برایم قابل درک و فهم نبود اخه من همسرم را همان قدر دوستش داشتم که از دوستی با خدا پیشه نگرفته باشد / یعنی بعد از خدا اولین کس من در زندگی بود که اینقدر عاشقانه دوستش داشتم . ولی خیلی راحت پیش من نشست و گفت من با دختری اشنا شده ام و می خواهم با او ازدواج کنم . فکر کنم اگر خانومها این مطلب را بخوانند خیلی راحت دوست منو درک کنند که ان دقیقه از زندگی اون سخت ترین و نکبت بار ترین لحظه ی زندگی اون بود .او می گوید : تنها کاری که از دست من بر می امد فقط گریه بود و اینکه خودم را میزدم که چرا ؟ واقعا چرا؟

چرا شوهر من اونی که همه زندگیش به کوچکترین گناه دست نزده بود اونی که همیشه نمازش را سر وقت می خواند اونی که در بد ترین شرایط زندگیش روزه اش را می گرفت اونی که حتی یک بار پشت سر کسی غیبت نمیکرد ولی چرا این کارو کرده چرا اینقدر براش راحت بوده که بیاد تو چشمان من نگاه کنه و بگه من میخوام ازدواج کنم . اینها دل منو می سوزونه اینهاست که نمیتونم باور کنم که این شوهر منه خیلی بهش اعتماد داشتم به اندازه ی چشمانم حاضر بودم خار به چشم من بره ولی به پای اون نره اون میگفت : ولی بعداز اون اتفاق اعتمادم به کلی نسبت به همسرم از بین رفته گرچه از کاری که میخواست انجام دهد صرفه نظر کرد به خاطر زندگیش/ به خاطر بچه هاش /و به گفته ی خودش به خاطر من / ولی من نمیتونم بهش اعتماد کنم نمیتونم دیگر باورش کنم دوست دارم اعتماد داشته باشم ولی هر چه سعی میکنم نمیتونم فقط تنها چیزی که ارومم میکنه توی این موقعیت سخت زندگی یاد خداست . که ای کاش خدا وند این یکی را از من نگیرد . و در اینجا من که واقعیت زندگی دوستم را از نزدیک دیده ام یک سوال دارم از تمام دخترهای این دوره زمونه که اینقدر بی حیا شده اند که به خودشان اجازه میدهند خیلی راحت با زندگی دوست من وامسال دوست من بازی کنند . کسی که با شوهر اون بوده می دانسته که او هم زن دارد و هم بچه با این حال بازم ادامه داد خیلی بی شرف بود که بازم ادامه داد ولی او میگفت : با دختره نشستم حرف زدم همه چیزو به قول خودمون حل کردیم اون دختر به شرافت باباش قسم خورد که پاشو از زندگی من بزاره بیرون منم باور کردم با همه نفرتی که ازش داشتم ولی بخشیدمش وبا همه سادگی خودم باور کردم که این کارو کرده و دیگر به زندگی من کاری نداره / ولی! امروز گفت : امروز31 فروردین سال 1392 دوباره به گوشی همسرم زنگ زده برای من سواله که اونی که به شرافت پدرش قسم خورده بود پدری که این همه پدری کرده در حق فرزندش چرا اینقدر زود پدرش را بی شرف کرد و شرافت اونم زیر سوال برده چرا ؟ چرا واقعا دخترها یا زنانی از این دسته فکر نمیکنند که پایشان را اندازه ی گلیمشان دراز کنند /ویا اجازه این رو به خودشان ندهند که اینقدر راحت زندگیهایی را خراب کنند که سالها با عشق و محبت ساخته شده اند وبرای ساخت این زندگی رنجها و سختیها کشیده اند / الان اون همه ی زندگیش بهم ریخته از لحاظ روحی وروانی از لحاظ جسمی از لحاظ رفتاری فقط و فقط باعثش دختری بود که پا برهنه پا تو زندگی اون گذاشت شما جای اون بودید چه می کردید ؟ البته این را هم بگویم اون با این اتفاق کنار امده و باور کرده که این اتفاقها جزئی از زندگی او هستند و گاهی وقتها محکی میشوند در زندگی تا بهتر وبیشتر همدیگر را بشناسند .

گاهی احساس اخرین بیسکویت باقیمانده در یک بسته را دارم ! تنها ! شکسته! و از همه بدتر اینکه اونی که مرا میخواست دیگر سیر شده است ....!!!!

دوست من هم دقیقا همین احساس را داشت که همسرم دیگر منو نمیخواهد .

میگوید : دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست زندگی برایم ارزش ندارد . از نظر من این نا امیدی است . که خیلی بدتر از اتفاقی است که در زندگی اون افتاده است .

لین یوتانگ . گفته (( برای کسی که می گوید هیچ چیز مهم نیست.واقعا هیچ چیز مهم نیست ))

زندگی به خودی خود فاقد ارزش است . صرف بودن در این دنیا به این معنا نیست که زندگی ما ارزشی دارد . نهایتا این خود ما هستیم که تعیین میکنیم اقامت مان در این سیاره امتیاز و نشاطی برای ماست یا زندانی از فلاکت و نومیدی .

وقتی کسی نمیخواهد گامی به سوی نشاط بردارد ما چطور می توانیم او را به زندگی ترغیب کنیم ؟ شما ممکن است با قدم زدن در ساحلی ماسه ای به وجد بیایید .ممکن است با تماشای بچه گربه ای با ان پوشش کرکی زیبا مسحور شوید . ممکن است با طعم میوه ای که زیر زبان تان ذوب می شود از لذت به لرزه بیفتید تمام این لذائذ برای کسی که ناامید شده هم مهیاست اما این دیگر بسته به اوست که از انها بهره بگیرد یا نه . نهایتا هریک از ما باید تصمیم بگیریم که بر اگاهی خود تمرکز کنیم ان چنانکه هر قدمی که در روستایی بر میداریم . هر دوش اب گرمی که می گیریم . هر سیبی که میخوریم . هر صحبتی که میکنیم و هر راه طولانی که می پیماییم همه وهمه برای ما یک تجربه تازه است و نه تکرار رویدادهای گذشته .

زندگی کسالت بار نیست بلکه کسالت در مردمی است که از پشت عینکهای کثیف و تیره به دنیا نگاه می کنند . خیلی ها در بیست وپنج سالگی می میرند اما تا هفتاد سالگی دفن نمی شوند . این برای من یک راز است که چرا بعضی ها به هر جایی که نگاه می کنند زیبایی و سحر می بینند حال انکه این زیبایی ها بر دیگران پوشیده است .

خلاصه کلام : تا این لحظه هر چقدر هم که از زیبایی ها لذت برده باشید امروز می توانید تصمیم بگیرید که بیشتر لذت ببرید. امروز زمان انتخاب است / امروز و هر روز



تاریخ : شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1392 | 10:31 ب.ظ | نویسنده : زیبا | نظرات (1)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.